[عمومی , ]
فــــصــل تازه
کاشکی بودی می دیدی !
می توان گفت : چه تلخ یا چه سنگین و سیاه
یا که افسوس و فغان و صد آه
می توان در پی اندوه و غم رفتن آن یار عزیز
صبح هر روز به اندازه صد سال گریست
مرگ درماندگی و ماتم نیست ناله و گریه و افسردگی هر دم نیست مرگ تاریکی نیست
رمز تاریکی مرگ لحظه آن مژه بر هم زدن و چشم گشودن به جهان دگر است
لحظه شوق به معبود رسیدن شاید
چشم را باید بست
زندگی در گذر ثانیه ها جاودان ساختن نیکی هاست
مرگ آغاز دگر زیستن است
شاید اینک بتوان گفت :
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوندا ! من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریائی خود نداری من چون توئی دارم و تو چون خود نداری ....
سلام سلام به همه دوستای خوبی که زحمت می کشن و به این صفحه هم سر می زنن . امیدوارم که این صفحه با مطالب هر چند تکراری که داره بتونه برای شما جالب و خوندنی باشه .
من از امروز این صفحه رو باز کردم و اسم این وبلاگ هست (( فصل تازه )) و دوست دارم از امروز یه فصل تازه تو زندگیم باز کنم و مطمئناٌ به کمک شما هم احتیاج دارم . پس تنهام نذارین .
این صفحه رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که به نوعی برای من زحمت کشیدن : تقدیم می کنم به مادرم که از تمام مادرای دنیا مهربون تره تقدیم می کنم به آقای مهندس طلوعی که نبودش باعث نبودن من می شد
تقدیم می کنم به آقای مهندس حکمی که منو به زندگی دلگرم می کنه تقدیم می کنم به دوست عزیزم بهمن که بهترین بود تقدیم می کنم به خانواده خوبم که باعث افتخارمن تقدیم می کنم به ؟
چه زیباست به خاطر تو زیستن
به خاطر تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن نام بعضی نفرات رزق روحم شده اند وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست روشنم می سازند جراتم می بخشند روشنم می سازند جراتم می بخشند غلط است اینکه گویند
دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد
دل تو خبر ندارد چـه امروزی چـه فردائی چـه فرقی داره تنهائی به داد دل برس ای یار اگه دلواپس مائی
هرکس بد ما به خلق گوید ما دیده به غم نمی خراشیم ما نیکی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست ! روزی که درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست ! و قلب برای زندگی بس است ! روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است ! و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم ! احمد شاملو سعی کن به کسی اعتماد نکنی ولی اعتماد همه رو جلب کنی
نوشته شده توسط مجید حسنی در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ
()
نظر
[عمومی , ]
این ترانه ها همیشه ناتمام می مانند و تو نا تمام تر از همه ترانه ها به من نخند من هیچگاه گوشی برای شنیدن نیافته ام حتی برای نگاه کردن قانون وضع می کنند طفلکی چشمها که برای بیان یک دوست داشتن ساده هزار بار این پا و آن پا می کنند و بعد چه راحت متهم می شوند طفلکی چشمها طفلکی چشمها
نوشته شده توسط مجید حسنی در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
کلاغ تنها
یه کلاغه پیر و تنها روی این شاخه نشسته یه سیاهه زشت بی کس ، یه کلاغه دل شکسته
نه قراری واسه موندن ، نه امیدی واسه پرواز نه لبائی که بخندن ، نه صدائی واسه آواز
همه عمر درازش توی این سیاهی بوده هیچ کسی برای قلبش حرف عشقی نسروده
خیلی وقت پیش ، همه عشقش یه کبوتر سفید بود اونی که برای قلبش آخرین نور امید بود
چه شبایی که به یادش تا سحر ستاره می شمرد روز که میشد واسه عشقش یه سبد ترانه می برد
اما آخه کی شنیده یه کلاغ آواز بخونه یه کبوتر نمی تونه عاشق کلاغ بمونه
اینه که یه روز پاییز ، کبوتر حرف سفر زد گریه کلاغو نشنید توی آسومنا پر زد
حالا این کلاغ تنها ، مونده با یه عالمه یاد تو صداش هیچی نمونده ، حتی گریه حتی فریاد
اما تو شباش دوباره سفره ترانه بازه تا نفس داره می تونه به ترانه دل ببازه
تمومه خاطره هاشو به ترانه ها سپرده اما با صدای زشتش دل هیچ کس رو نبرده
نوشته شده توسط مجید حسنی در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ
()
نظر
[عمومی , ]
زندگی در بسیاری از لحظه ها عاری از هرنوع معنا و مفهومی است این ما هستیم که با مجموعه عملکردهایمان به زندگی معنا و مفهوم می بخشیم . زندگی به خودی خود نه بد است نه خوب - نه تلخ است نه شیرین - نه ظالمانه است و نه سرشار از عدالت ... انسان فقط یک موجود زنده نیست : بلکه خود هم زنده است و هم زندگیست . این حوادث نیستند که انسان را امیدوار یا ناامید می کنند : این طرز نگاه کردن ما به حوادث است و زاویه دید ما که مایه اصلی یاس و امید را می سازد . انسان هنوز یاد نگرفته آنگونه به حوادث نگاه کند که تلخ ترین و دردناک ترین آنها را هشیار کننده ـ نیرو دهنده ـ تجربه بخش ـ برانگیزنده و آینده ساز ببیند . استخراج قدرت از درون ضعف ـ استخراج ایمان از قلب بی ایمانی ـ بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگیها ـ تراشیدن و سخت تراشیدن سنگ حجیم و بدقواره ی سرخوردگیها ، آنگونه که از درون آن پیکره صیقل و سنگی و استوار دلبستگی به آینده بیرون کشیده شود . این وظیفه انسان عصر ماست ، و این وظیفه من و توست بعنوان آدمهائی که ناگزیر ، عصر خویش را پذیرفته ایم و با آن درگیر شده ایم . باور کن که این نگاهی بسیار فلسفی ، پیچیده و عمیق به زندگی و ارزشهای آن نیست ، این فقط ساده نگاه کردن است ؛ ساده و صادقانه و سازنده نگاه کردن . ما روزگار خویشتنیم ، زمان و زمانه خویشتنیم و جایگاه خویشتن ما نفس زندگی هستیم و ماده و روح زندگی ... آیا زندگی را چگونه می خواهی ؟ آنگونه که می خواهی بساز از هم امروز از همین حالا ...
نوشته شده توسط مجید حسنی در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم هنوزم میای تو خوابم تو شبای پرستاره هنوزم می گم خدایا : کاشکی برگرده دوباره و من هنوز غرق پندار هنوزم که چرا هنوز هنوز نرسیده است
نوشته شده توسط مجید حسنی در چهارشنبه 30 شهریور 1384 و ساعت 02:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|