تبلیغات
فصل تازه - مطالب عمومی
فصل تازه




[عمومی , ]



به سراغ من اگر می آئی ، نرم و آهسته بیا

که مبادا ...................................................

 

دوست عزیز اگه دوست داشتی مطالب بیشتری بخونی به آدرس زیر حتماٌ سر بزن ، پشیمون نمی شی :

WWW. KASH . BLOGFA .COM

 



نوشته شده توسط مجید حسنی در  شنبه 9 مهر 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



تنها



نوشته شده توسط مجید حسنی در  جمعه 8 مهر 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



 

تو را باید ....

 

تو آن عشقی ، تو را باید پرستید

چو گل باید هزاران بار بوئید

به رویت چون گلی مستانه خندید

 

تو را باید نوازش کرد آرام

تو را باید تماشا کرد در جام

به یادت قصه گفت و خفت هر شام

 

تو رویایی ، تو تعبیری ، تو زیبایی

تو تصویری ، تو معنایی ، تو تطهیری

 

تو را چون غنچه باید دید

ز روی برگ هر شاخه تو را چید

تو را باید که فهمید

 

تو را باید نگه داشت عاشقانه

نگاهت را به روی چشم بگذاشت

چو عشقی جاودانه دوستت داشت

 

تو را باید به نام گل صدا کرد

تو را با عشق باید آشنا کرد

تو را باید صدا کرد و دعا کرد



نوشته شده توسط مجید حسنی در  چهارشنبه 6 مهر 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



رفتی............

 

رفتی ؟

با خاطراتت ؟

با محبتهای دلت ؟

با چشمان خیس ؟

 

رفتی امّا خیلی زود رفتی

بدون خداحافظی

بدون یک کلام حرف ناگفته

 

می دانستم می روی امّا نه به این زودی

خاطراتت را تا ابد در قلبم نگاه خواهم داشت

خاطره هایی که باهم بودیم ، مثل لیلی و مجنون

خاطره هایی که باهم درد دل می کردیم ، مثل عاشق و معشوق

خاطره هایی که باهم اشک می ریختیم ، مثل ابر پریشون

تمام خاطرات باهم بودنمان را در قلبت از یاد بردی ؟

 

افسوس که گذشت !

هرچه خاطره خوب بود گذشت

تنها خاطره های تلخ از باهم بودنمان بر جا مانده است

 

با رفتنت همه چیز سوخت ،

خاطره ،

عشق ،

محبت ،

دیگر امیدی به زندگی نیست

 

آرزوهایم همه تبدیل به رویا شدند

همه تبدیل به خواب بیدار نشدنی شدند

 

رفتی بدون یادگاری

بدون خداحافظی

بدون یک کلام حرف عاشقی

مثل یک پرستو رفتی

پرستوئی که یک لحظه سفر می کند

سفر به شهر خوشبختی

 

می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که باه بودیم ، ندیدی

 

حالا سفر کن به همان شهر خوشبختیها

من هم در همین شهر غریب و ناآشنا و بی محبت خواهم ماند

 

خوشبختی را در چهره تو می بینم

امّا

چهره من دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید

و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد

.

.

.

.

 

 



نوشته شده توسط مجید حسنی در  سه شنبه 5 مهر 1384 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



وقتی که تنگ غروب ، بارون به شیشه می زنه

همه غصه های دنیا ، توی سینه ی منه

 

توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

 

پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون می خونم

 

زیر بارون انتظارت  رنگ تازه ای داره

منم عاشقترم انگار وقتی بارون می باره

 

بعضی وقتا که می یای ، سر روی شونم می ذاری

تمومه غصه ها رو از دل من برمی داری

 

امّا این فقط یه خوابه : خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم غم ، می شینه تو حنجره



نوشته شده توسط مجید حسنی در  سه شنبه 5 مهر 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



 

تو را باید ....

 

تو آن عشقی ، تو را باید پرستید

چو گل باید هزاران بار بوئید

به رویت چون گلی مستانه خندید

 

تو را باید نوازش کرد آرام

تو را باید تماشا کرد در جام

به یادت قصه گفت و خفت هر شام

 

تو رویایی ، تو تعبیری ، تو زیبایی

تو تصویری ، تو معنایی ، تو تطهیری

 

تو را چون غنچه باید دید

ز روی برگ هر شاخه تو را چید

تو را باید که فهمید

 

تو را باید نگه داشت عاشقانه

نگاهت را به روی چشم بگذاشت

چو عشقی جاودانه دوستت داشت

 

تو را باید به نام گل صدا کرد

تو را با عشق باید آشنا کرد

تو را باید صدا کرد و دعا کرد



نوشته شده توسط مجید حسنی در  سه شنبه 5 مهر 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



همیشه با تو

با تو بوده ام همیشه و در همه جا

با تو نفس کشیده ام

با چشمانت دیده ام

مرا گریزی نیست از تو

چنانچه جسم را از روح

زمین را از آسمان

درخت را از آفتاب

و حرف اول و آخر من به زندگی این است ؛

همیشه با تو

 



نوشته شده توسط مجید حسنی در  دوشنبه 4 مهر 1384 و ساعت 12:09 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 4 مهر 1384 و ساعت 12:09 ب.ظ

() نظر
       




[عمومی , ]



بنام غروب تنهایی

 

اکنون در آسمان خاطرم جز رخ زیبای تو خاطره ای ندارم و به عشقی به جز عشق تو نمی اندیشم ،

بگذار در میان شانه های زیبایت ترانه عشق بخوانم

بگذار گریه کنم شاید اشکهایم آتش درونم را آرام و فریاد عشق واره ام در چشمهای زیبای تو گم شود .

 

 

چو دلم را ربودی به پیام آشنایی

گنهم چه بود آخر بکنی چنین جدائی

تو به هر طریق خواهی بکش و بریز خونم

که حلال کردم من نه به تیغ بی وفائی 



نوشته شده توسط مجید حسنی در  دوشنبه 4 مهر 1384 و ساعت 12:09 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

مجید حسنی (61)


موضوعات

عمومی (61)


 آرشیو

مهر 1384 (43)
شهریور 1384 (18)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...





لینكستان




لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی